همه کس منی

دانم چگونه بايد با آنکه دوستش داري بماني ، بماني و مجنون هم بماني ،
مجنون تر از يک عاشق ديوانه ولي ميدانم که من مجنون ترينم
نمي دانم اشک ريختن از غم دلتنگي و غصه دوري چگونه است و چگونه بايد براي
آنکه دوستش داري دلتنگ شوي اما ميدانم که من دلتنگترينم.....
نميدانم قلبي که عاشق است چگونه بايد اثبات کند که عاشق است، و يا دلي که در
گرو دلي ديگر است چگونه بايد از آن مهمان نوازي کند اما ميدانم که من
خوشبخترينم...
نمي دانم که آيا مي داني بعد از تو من شکسته ترينم ؟
آري بدان که بعد از تو من بدبخت ترينم.....
نمي دانم چگونه بايد با تو باشم ، چگونه بايد راز دلت را بيابم ، و چگونه بايد لحظه هاي
عاشقي را سپري کنم اما بدان که من داناترينم...
نمي دانم که آيا ميداني بعد از سفر کردنت ، همه لحظه هاي زندگي من سرد و بي
حوصله مي شود ؟ آري بدان که من در آن زمان تنهاترينم....